تاراش ها
داریم تو یه چیزی فرو میریم!هرچی میگذره کمتر می فهمیم چیه!
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد! ته نوشت:برگشتم که به خیلی از دوستام بگم... من پای از گلیم هستی فراتر می نهم . تا آنجا که روح و دل حکومت دارند پیش می روم ،تا به ملاقات خدای خویش نایل آیم .
مصطفی مستور ته نوشت:چه حس خوبی بهم می ده این شعر در زمان مرده بودم ... دخترک کبریت فروش می خندید
ومن سالها مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باشم!
پس خفه شو و بازی کن!

خوش دارم که در این سفرتنها باشم ،تا درخلوت تنهایی،قلب خود را نمازگاه ذات اقدسش کنم ... .
خدایا
هرچه دوست داشتم ازمن گرفتی .به هر چه دل بستم ، دلم را شکستی .به هر چیزی که عسق ورزیدم ،آن را زایل کردی .هر کجا که قلبم آرامش یافت ، تو مضطرب و مشوشش نمودی.هر وقت که دلم به جایی استقرار یافت ، تو آواره ام کردی . هر زمان به چیزی امیدوار شدم ،تو امیدم را کور نمودی ....تا به چیزی دل نبندم و کسی را به جای تو نپرستم و در جایی استقرار نیابم و به جای تو محبوبی و معشوقی نگیرم و جزتو به کسی دیگر و جایی دیگر و نقطه ای دیگر آرامش نیابم . فقط تو را بخواهم ،تو را بخوانم، تورا بجویم، و تو را پرستش کنم.
خوابی را که دیده ام مثل کابوسی باز توی کله ام رژه می رود.
شش ماه گذشته اما کابوس ها عین بختک افتاده است به جانم .
توی این مدت که مرا آورده اند این جا سعی کرده ام فراموشش
کنم.اما نتوانسته ام.سعی کرده ام خم شوم روی خودم تا نیمه
از خودم را پاک کنم اما نتوانستم. بعضی هاهمه ی خودشان را
پاک می کنند و می روند.لابد می توانند. من نمی توانم...
مصطفی مستور
ته نوشت:برگشتم!نمی دونم چرا؟
ولی کم کم داره شکاف اناردلم بسته میشه...

نمی دونم تا کی خداحافظ
شاید نیاز باشه اینجا اعتراف کنم که تاراش واقعا بهترین بود.
دوباره همه چیز و کنار هم چیدم
همه جا رو گشتم
درون لباسم
تو کمد بهم ریخته داداشم
همه جا همه جا
گشتم
نبود؟
دوباره بهم ریختم
بازم سرم گیج رفت
تا آخراندوه تو خودم فرو رفتم
دوباره شنیدم
دوباره نگاه کردم
شب که شد مادم حلوا پخت ؟
همه خندیدن
مادرم نیم نگاهی به من کرد
گریه کرد
بازهم نفهمیدم؟
دوباره تنها شدم
سانتیمتر
عرض
دانش
نمیشه؟ نمیشه
داد میزنم
صدای سبحان... خواندن مادرم
لبم و میبرم رو مهرکربلا نرفته مادرم
همونجا که مادرم سجده کرده بود
وقتی ماه می تابد
من وضو می گیرم
وبهترین واژه هایم را برمیدارم
ومی روم
بر مرتفع ترین ساختمان شهر
شب ها
وقتی ماه می تابد
من توی دفتر مشقم
تمرین عشق می کنم
و
هزار بار می نویسم
(سوسن ماه است)
نگاه کنید!
پیراهنش بوی یاس میدهد
ودست های من
که آستین های او را بوییده اند
شب ها وقتی ماه می تابد
من روحم را بر میدارم
و
سفر می کنم به دورها
ـمثل کرگدنی تنهاـ
از معبر اندوه تا متن تنهایی
تا ملکوت سوسن
وبعد
در بارگاه سوسن.این بقایای عشق خداوند.
و در خضور معنویت پیراهنش
روحم را
آتش می زنم

عمق نگاه ماه مرا فراری داد!
به دیوار شب من کسی بی صدا می نویسد
شبی در سگدانی خود گریستم!
صدا نزدیک ست
کفشهای در خانه جا ماند
پاهایم می سوزد از تاریکی شب
یکی درحال جان دان ست این حوالی
نفس
چیزی به پایان جان دادن شب نیست
تمام گریه های بی صدا
در تنهای شب گم شدن
سرم زیر آب شب
از گرما می سوزد
صدای کسی می آید
کسی در نزدکی من
نفس نمی کشد!
ته نوشت:سکوت بهترین تفسیر شب من ست
روزها حرکت نمی کرد
شب ها مرده بود
مادرم دیگر قرآن نمی خواند؟
صدایش در سکوتم گم شد
بهانه گیر شد
شاید دلم
هفت سال پیش مرده بودم
هیچ کس نگفت
کجا؟
کی؟
چرا؟
هفت سال پیش روحم از جسمم کنده شد
کجا رفت؟...
روزی در خواب دیدمش
جایی دور
خاک بود و خار
و یک موش صحرایی
اسمش تاراش بود
خودش گفت
خانه مان پر شد از خاک
کسی از دور گرد سیب نخرید
چرا؟؟؟
روحم در شهر می چرخید
می خواست سیب بخرد
ولی سیب تمام شده بود
اصلآ سیبی بود؟
نبود؟
کسی کبریت نخرید
اما باز هم خندید
کبریتی نبود که بفروشد
ولی حقش کتک بود؟؟؟
کبریت دخترک روحم را به آتش کشید
خاکستر شد
روی پیاده رو روحم زیر پای عابرین بی رحمانه له شد
شب
روز
صبح شد
روحم داغان شد
اما کسی به روحم لبخند زد
دخترک بغض کرده بود
موهایش مثل موهای نرگس بافته بود
نگاهم کرد
روحم زنده شد
ولی انگار چیزی در من گم شد؟؟؟
دوباره بغض کردم
صدای قرآن خواندن مادرم در گریه ام آمد
دوباره آمد ...
گفت می خواهم بیشتر بمانم
کیف کردم
و در خودم غرق شدم
مثل خر عباس آقا
شب
روز
تب کردم
مادرم نگران شد... آیه الکرسی
خواهرم گفت ؛ نه درده
روحم آتش گرفت
محمد تمام اضافه ی آب کولر همسایه را روی سرم خالی کرد
کیف کردم؛
نیمکت گوشه ی دکه ی پیرمرد جای همیشگی ما بود
چهل و هفت روز از پاییز گذشته بود
که مال من شد و مال او شدم
خندیدم از ته دل پس از هفت سال
گریه کردم با تمام وجود...
...
| Design By : Night Skin |

